|
پدر در انتظار فرزندان : آن روز همه جمع بودند ، جلسه مهمي بود : كوه ، آسمان ، دريا ، ستارگان ، جنبندگان ، جماد ، نبات و فرشتگان همه و همه جمع بودند . امپراطوري پروردگار همه را در سايه سار قدرت خويش جمع كرده بود ناگاه فرمان آمد . كيست كه امانت را قبول كند ؟ امانت چيست ؟ نمي دانم فقط همين قدر مي دانم كه كوه قبول كرد و ناگاه به لرزه در آمد و اگر يك لحظه آن امانت را از دوشش بنمي داشتند پودر مي شد و اثري از آن بجا نمي ماند . همه هراسان شدند . هيچ كس را ياراي سخن نبود . در اين ميان من به پيش رفتم و با لبخندي غرورآميز گفتم : من حاضرم . همه انگشت تعجب به دهان بردند دريا نفس راحتي كشيد . طوفان آرام گرفت . ستارگان كف زنان ، سوسو كنان به كنار رفتند . ذرات به رقص آمدند . خودشان راحت شده بودند . صورت جلسه شد . آن يوم ، يوم الست بود . بار امانت بر دوش به خانه برگشتم . در زير شاخه طوبي آرام شدم . نسيم با برگ درختان ملودي زيبايي مي نواخت . نهر عسل از كنارم مي گذشت و آن طرف تر سفيدي نهر شير چشمانم را خيره ساخته بود . ميوه ها در گوشه گوشه مي درخشيدند و من به خود گفتم اين امانت چه سختي اي داشت كه همه از آن هراسان بودند . ناگاه فرشته اي تعظيم كنان به نزدم آمد . لوحي را به من داد . آن را گشودم ، دستور آمده بود از تمام لذات و خوبي هاي اين منزل استفاده كنم اما به آن درخت نزديك نشو . به فكر فرو رفتم . در برابر اين همه نعمت يك درخت كوچك چه ارزشي دارد . ؟ در همين بين وسوسه گر شوم به سراغم آمد : اگر از اين درخت بخوري .... تسليم شدم و خوردم . همه جا به لرزه در آمد . بدنم به رعشه افتاد . حالم دگرگون شد . خودم را در كويري ديدم . چهل سال اشك ريختم . شب و روز نداشتم . چرا كه از خانه و دوست به دور افتادم . در اين شوره زار چه كنم ؟ به چه كسي پناهنده شوم . خدايا اينجا چه نا آشناست ؟ اكنون مي دانستم كه اين امانت اين اختيار و اين مسئوليت چه مشكلاتي را در پي دارد . صدايي مرا به سوي خود كشاند : امانت دار باش تا از اين زندان خلاص شوي ! فريب دشمن ديرينه ات را مخور . تلاش كن تا به مقام اصلي خود بازگردي . نكند همنشين آن وسوسه گر شوم شوي و در برابر مخلوقات شرمنده گردي . تو جانشين امپراطور بزرگ گيتي هستي ! قدر خود را بدان . لختي آرام گرفتم . به تلاش و تكاپو مشغول شدم . عجب زندان سختي است اين زمين و چه مسخره است زيبائيهايش . اگر زيبائيهاي خانه ات را ديده باشي . چه بازي كودكانه اي است تجملاتش و چه بد مزه است غذاهايش و چه بي پايه و سست بنياد است عهد و دوستي اش . صداي پدر به آرامي خاموش شد . فرزندان خنديدند و فرياد برآوردند : با اين همه زيبايي اينجا زندان است ؟ باغ ملكوت كدام است . كدام خانه ؟ پدر آرام ، آرام اشك مي ريخت و نظاره گر فرزندان بود . يكي از فرزندان برخواست . بر دستان پدر بوسه زد . اشك را از چشمان پدر زدود و گفت اي پدر من مي خواهم به خانه برگردم . فرزندم : امانت دار خوبي باش و فريب شيطان را نخور . ديگر فرزندان خنده كنان به هم مي پريدند و بر سر هم مي زدند . پدر سر را بر دامان پسر نهاد و گفت : پسرم مرا فرا مي خوانند گاه رفتن است . دوران اسارتم تمام شد بايد به خانه برگردم اما دلم براي شما تنگ مي شود و در قلب يك انتظار در حسرت ديدار شما هستم . دوست ندارم شما را در زندان آن ابليسي ببينم كه داستانش را بارها برايت گفته ام . اين پيام را به ديگران برسان . دستي بر چشمان پدر كشيد . كبوتر روح پدر به اوج درآمد و سبك بال از اينكه پيام را رسانده و بار امانت را به فرزندانش سپرده است بسوي خانه پر كشيد و در انتظار فرزندان هر لحظه ، لحظه شماري مي كند . فرزند فرياد برآورد برخيزيد تا بسوي بهشت اوج بگيريم و شيطان آن طرف تر نعره زد اين ها همه دروغ است . تمام خوشي ها در اين جاست و متاسفانه تعداد كمي با او حركت كردند . اين صدا هنوز هم به گوش مي رسد . بايد امانت را به صاحبش سپرد . زود بايد رخت سفر را بست . از شيطان و شيطانيان بايد دل كند . برخيزيد تا حركت كنيم . پدر بي صبرانه منتظر ماست . منزل ما باغ ملكوت است . كمك كنيد تا امانت را به صاحبش برگردانيم و اين داستان همچنان ادامه دارد ...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 3:43 توسط عظیم قاسمی
|
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه خوابي رو ببين که آرزوشو داري اونجايي برو که دلت مي خواد بري اوني باش که دلت مي خواد باشي چون تو فقط يه بار زندگي مي کني و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که شادت کنه شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد يه جوري زندگي کن که آخرش تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر... مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 0:52 توسط عظیم قاسمی
|
ليلي
ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد... ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 0:43 توسط عظیم قاسمی
|
بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك خوش بحال چشمه ها و دشت ها اي دل من ، گرچه در اين روزگار گر نكوبي شيشة غم را به سنگ
برگرفته ازكتاب ابر و كوچه فريدون مشيري
+
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 21:19 توسط عظیم قاسمی
|
راه ما، راه درازي نيست ، كوته جاده ايست
مركب ما مركب عمر است و اسبي باد پاست ضربه ي تند نفس ها حلقه مي كوبد به در با تو گويد: « كاين سراي كالبد ، مهمانسراست » چند روز زندگي ، راهيست پر شيب و فراز تلخ و شيرين، رنج و راحت ، زشت و زيبا بگذرد روزگار پير ، صدها نسل را در خاك كرد از هزاران خاندان بگذشت، و زما هم بگذرد ما همه برگ درختانيم در گلزار عمر بي خبر ازسيلي طوفان خشم بادها سفره ي گسترده ي ايام چندي بيش نيست ما همه بر خوان چندين روز ه مهمان هميم تانفس داريم ما و بر سر خوان مهلتي است يار هم، غمخوار هم، پيوند هم، جان هميم آنچه شيرين مي كند ايام را، مهر است مهر پا ميفشاريد هرگز بهر آزار كسي بر گشاييد از ره مردم نوازي بيدرنگ روز گاري گر گره بينيد در كار كسي دل چو بي ياد خدا شد، نيست دل، گوريست سرد اي عزيزان! اين شمار واپسين پند ست و بس هر كجا باشيد، دل را با خدا داريدخوش نورباران دل از ياد خداوند است و بس من سبكبارم، غم بود و نبودم ، نيست، نيست گر غمي دارم، غم امروز و فرداي شماست دل ز مهر آفرينش كنده ام اي همدمان گر دل ويرانه اي باشدمرا، جاي شماست هان ، همين فرداست ، فردا، اينكه گوئيد اي فسوس طبع نور افشان بابا، رنگ خاموشي گرفت هان ، همين فرداست، فردا، آنكه بينند اي عجب نام من از يادتان راه فراموشي گرفت آه... آمد بر سرم پيك اجل با داس مرگ نازنينان!عاقبت روز جدائيها رسيد بسته شد راه گلويم، سينه سنگيني گرفت آشنايان! روز مرگ آشنائيها رسيد. آه... سينه سنگين تر شد و پيك اجل با داس مرگ پيش آمد ـــ پيشتر ـــ آمد جلو ـــ نزديك شد آه. . آه، آمد به چشمانم غبار مرگ ريخت من نميبينم شما را ـــ ديده ام تاريك شد. زنده يادمهدي سهيلي
+
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 21:12 توسط عظیم قاسمی
|
|
درباره وبلاگ
![]() عظیم قاسمی منوی اصلی
پیوندها
وبلاگ دکتر احمدی نژاد آموزش وپرورش کوار یا مهدی توسط یه منتظرواقعی صدای فاصله ها بنیامین وبلاگ دیگرم انتظار استخاره با قرآن صداي سخن عشق اینجا نجف است وبلاگ رسمی کوار رفع الله ورايت العباس لینکهای مورد نیاز (دولتی) نامه به دكتر احمدي نژاد انصار الرضا آيت الله بيات ساقي ميكده اهل بيت صادقانه ها حاج فرهاد حيدري بي ريا از حيدري عزيز با فخرالدين جمالي وبلاگ آقا فرهاد پیوندهای روزانه
آرشیو
شهریور 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 آخرین نوشته ها
آمار سایت
|
